حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
65
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
حسين و رحيم خان و عباس على ميرزا دادهام ، ديگر چگونه استعداد خريدن ملك دارم . بعد از آن مجلس ، حاجى سيف الدوله و اجزاء مصلحت را در اين ديده بودند كه ، فردا با او مهربانى بكنيم و وقت مرخصى بگوئيم حسن خان عمه كه فراشباشى است او را حبس كند و قيمت ملك را دريافت دارد . محمد حسن خان هم در منزل سخت مريض و مبتلاى مطبقه بود . چون حكيم مرتضى معالج او بود ، خود شاهزاده هم اطلاع داشت . در باب او اصرار كرده بودند كه ، به تدبيرى بياورندش و او هم حبس شود . شاهزاده حبس او را نپذيرفته بود . فردا عصر كه من رفتم منزل شاهزاده ، مرحوم حسن خان عمه رحمة الله عليه و آقا جان صندوقدار ، مواضعه را به من خبر دادند . اول شب جمعى از رجال در خدمت شاهزاده بودند . در ساعت يك از شب رفته كه اسب و فانوسى براى من آورده بودند ، به اجزاء شاهزاده گفتم ، خبر آوردهاند كه حالت اخوى بد است ؛ من مىروم . اگر شاهزاده پرسيد ، عرض كنيد كه انشاء الله صبح زود مشرف مىشوم . آنها همچون داخل شور و مواضعه نبودند ، حرفى نزدند . من سوار شدم و آمدم منزل . شرح حال را به برادرم گفتم . در آن حالت گفت ، استخاره به كلام الله بكن ؛ اگر مساعد بود ، با همين حالت مرا بردار برويم در زاويهء مقدسه پناهنده شويم . زيرا كه ، تا قدرت و تمكن بود ، داديم ؛ حالا ديگر نزد خدا و نفس و شرف انسانيت و نجابت خجل نيستيم . عاقبت خداوند حكم به عدل خواهد فرمود . نماز مغرب و عشا را خواندم ، ولى در چه حالتى . انسان كارى را كه عادت نكرده و مرتكب نشده ، در ابتدا تصور او از آن كار ، خيلى صعب است . محض آن كه مرحومهء والدهام و عيال اگر مطلع شوند ، جزع و بىصبرى مىكنند ، اين خيال را مخفى داشتم . برادرم هم بيهوش و مغمى عليه افتاده بود . استخاره به كلام الهى كردم ، آيهاى در تأكيد اقدام آمد . تحصن حسين قلى خان و برادرش فرداى آن شب اول طلوع فجر به جلودار خبر دادم سه اسب حاضر كرد ؛ يكى را خودم و يكى را هم با آن حالت بد و صعب برادرم و يكى را هم جلودار سوار شديم . وقتى كه سوار شدم ، حاجى حسن همدانى ناظرم را خواستم و گفتم ، بعد از آن همه خسارت دادن بيست هزار تومان ، كار من به تحصن زاويهء مقدسه كشيد . من رفتم ؛ تو هم زود از پى بيا كه آنجا غذا و دواى برادرم را ترتيب بدهى . رسيديم به دروازهء خانىآباد . چون معمول بود براى زيارت شبها و صبحهاى جمعه دروازهبان گاهى دروازه را در غير موقع براى من باز مىكرد ، آن روز نيز برخاست و دروازه را گشود . قدرى كه از طريق جوانمرد رفتيم ، ديدم برادرم در سوارى خوددارى نمىتواند بكند . او را به ترك اسب خودم كشيدم و اسبش را دادم به جلودار يدك كرد . رفتيم به خانهاى كه شبهاى جمعه بيتوته مىكردم . پياده شديم و مالها را جلودار به كاروانسرا برد . اخوى افتاده و من معلوم است چه حالت دارم . در اين بين ،